مش یعقوب صبح که از خواب بیدار شد هوا سردتر شده بود و مجبور شد لباس گرم بپوشداز خانه خارج شد و وقتی درب حیاط را پشت سرش می بست صدای گرمی شنید "سلام همسایه صبح بخیر"سرش را برگرداند و آقای عباسی همسایه روبروی شان بود مردی خوش چهره مهربان و خوش صحبت که اهالی محل دوست داشتند همیشه با اون حرف بزنند .در عین حال خیلی هم آدم هوشیار و اگاهی بود جواب سلامش را داد و گفت صبح شما هم بخیر همسایه .ممنونم از لطفتون.
مش یعقوب: همسایه ماشااله سحر خیز شدید خیراست انشاالهآقای عباسی :چه کنیم دیگه همسایه اره اگه خدا بخواد خیر است راستش میخوام برم سری به دخترم در روستای همسایمون بزنم شنیدم بچش مریضه و میرم حالشونو بپرسم از وقتی شنیدم حالش بد شده نتونستم دیشبو بخوابم بچه دخترم هنوز یکسالشه و وقتی مریضیشو میشنوم خیلی داغون میشم
مش یعقوب : خدا بد نده مگه چشه چی شده چرا اینقدر منقلب میشی؟
آقای عباسی: خدا هیچ وقت بد نمیده همسایه از کجا بگم از کجا نگم شنیدم دیروز بردنش دکتر و دکتر متاسفانه جوری گفته که فکر کنم دیگه باید دست به دعا بشیم برای سلامتیش.ولی گفته تا سه ماه اگه شیمی درمانی بشه شاید امیدی باشه میترسم هزینه اش بیشتر بشه و نتونیم کاری براش بکنیم از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که دامادم کارگر کارخانه اچر است و طبق قانون کار دریاقتی دارد شنیدم هزینه شیمی درمانی و داروهاش خیلی گرونه.همسایه وقتی دیدمت و سلام کردم ناراحتی ام کم شد ولی چرا نمیدونم وقتی به فکر نوه ام میفتم گریه ام میگیره منو ببخش که شمارو نیز ناراحت کردم
مش یعقوب دستش را بر شانه همسایه گذاشت و به چهره گریان او نگاهی افکند و گفت همسایه ماکه نمردیم از دستمون اگه کاری هم بر نیاد دعا کردن که بر میاد اهی کشید و گفت
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: مبین عباسی
تاريخ: يکشنبه
27 آذر
1401 ساعت: 19:40